رنج‌های دانشگاه و تقصیرهای ما


کد 144347  |  یادداشت  |  سیاسی  |  سیاست داخلی  |  1396/08/13

جنبش دانشجویی از همان روز اولِ تولد، تب تندِ سیاست و نقش‌آفرینی در معادلات قدرت داشت. شاهد مثال این ادعا کم نیست. از آن سه شهید نامدار١٦ آذر ٣٢ که در اعتراض به سفر نیکسون در دانشگاه تهران به شهادت رسیدند تا روز سیزدهم آبان ٥٩ که دانشجویان خط امام از دیوار سفارت امریکا بالا رفتند، دانشگاه موتور محرکه سیاست در ایران بوده. جنبش دانشجویی از همان صدر انقلاب اسلامی آنقدر مهم بود که عناصر کلیدی آن فراتر از مدیران یک حزب سیاسی نه تنها با رفتارهای‌شان، نبض تصمیم‌گیری را از کارگزاران نظام گرفتند که با قدرت، خودشان هم وارد نهادهای امنیتی، قضایی و نظامی شدند.

آن زمان هر دانشجویی که بیشتر سیاسی و انقلابی بود راحت‌تر می‌توانست در نهادهای قدرت، مسوولیت بگیرد. شاید درست‌تر این باشد که بگوییم جنبش دانشجویی آن روزها جناح دانشجویی بود.

هرچند سیادت آنان در سیاست طولی نکشید و با تغییر دوران و دولت‌ها، آنان از متن قدرت تحولات فاصله گرفتند و همزمان با کمرنگ شدن نقش جنبش دانشجویی، رمق آنان نیز گرفته شد. زمانی بعد و در عصر سازندگی، تحدید‌ها و تحذیرهای دانشجویان آنقدر بالا گرفت که دیگر خبری از آکتوری در سیاست نبود و همه‌چیز خلاصه می‌شد در انتقاد. دانشجوی معترض در این عصر، قهرمان دانشجویان بود البته اعتراضی از نوع خفته و در گوشی.
دولت خاتمی که رسید، ریه دانشگاه و دانشجویان از اتمسفر مسموم پیش از خود خالی شد. دولت اصلاحات، هوای تازه‌ای بود که جنبش دانشجویی را زنده کرد. دانشجویان آن روز حتما به خاطر دارند که غالب دانشجویان، زندگی‌شان را با روزنامه‌ها، سخنرانی و مناظره می‌گذراندند و آنچه برای‌شان کمتر اهمیت داشت، نان بود و سفره و موقعیت شغلی.

دانشگاه در آن ایام، پر بود از انتقاد و اعتراض. فرقی هم نمی‌کرد سید محمد خاتمی باشد یا شیخ اکبر هاشمی‌رفسنجانی. هر کسی با حرف روز آنان زاویه داشت و زاویه پیدا می‌کرد، سوژه اعتراض دانشجویان بود.

درآن سال‌های نه چندان دور، ما دانشجویانی بودیم که می‌خواستیم دنیای اطراف مان را عوض کنیم، چیزی شبیه دانشجویان خط امام. تنها تفاوت‌مان این بود که آنان اهل بالا رفتن از دیوار سفارت و گروگان‌گیری بودند و ما فقط صدای‌مان بلند بود. ما می‌دانستیم که چه چیزهایی را نمی‌خواهیم اما هرگز نمی‌دانستیم چه چیزی را می‌خواهیم.
مطالباتی هم اگر داشتیم همان‌هایی بود که از زبان و قلم ایدئولوگ‌های اصلاح‌طلب شنیده و خوانده بودیم. همین بود که آنان با سخنرانی‌ها و مقالات‌شان برای ما هدف‌سازی می‌کردند و با چه شوری، طی طریق می‌کردیم برای رسیدن به اهدافی که امثال دکتر سروش و حجاریان و علوی‌تبار و جلایی‌پور و... برای‌مان ترسیم کرده بودند.
شنیده بودیم که دانشگاه قلب دموکراسی و نبض جامعه است و گمان می‌کردیم مگر کس دیگری هم هست که از ما دانشجویان برای دموکراسی‌خواهی و آزادی طلبی محق‌تر و مهم‌تر باشد؟

فکر می‌کردیم پیشقراولان این تغییر ما هستیم، بی‌توجه به آنکه بدانیم که هستیم و چه داریم و چه نداریم. با همین بینش، از همه طلبکار بودیم هم از سید محمد خاتمی هم از سعید حجاریان. کسی هم نمی‌توانست راضی‌مان کند، نه مصطفی معین، نه مصطفی تاجزاده.
ما می‌خواستیم تاریخ دوران خودمان و بعد ازخودمان را بسازیم بی‌آنکه ساخت و بافت کوچه پس‌کوچه‌های قدرت را بشناسیم و بدانیم زیر پوست آن چه می‌گذرد.
هر چقدر زبان ما سرخ بود و تند و تیز، گوش‌های شنوایی نداشتیم. نصیحت می‌کردیم اما نصیحتی نمی‌پذیرفتیم. آنقدر تند رفتیم که خودمان، خودمان را سوژه کردیم و آخر سر آن شد که نباید می‌شد.

از آن روزها ١٢-١٠ سالی می‌گذرد. حالا سقف مطالبات دانشجویان، امنیتی نبودن فضای دانشگاه که نه، کمتر امنیتی بودن دانشگاه است. اینکه انجمن‌های دانشجویی بتوانند مجوز بگیرند و بتوانند مثلا چهار فعال اصلاح‌طلب را برای سخنرانی به دانشگاه بیاورند؛ که اگر بیاورند گویی کاری کرده‌اند کارستان.
١٢ سال پیش ما با اعتراض‌های مکررمان اشک رییس دولت اصلاحات را در دانشگاه تهران در آوردیم و حالا اگر یک تشکل دانشجویی بتواند صدا و سیمای او را در کلیپی به نمایش بگذارد گویی همان کارمهمی را کرده که فی‌المثل ابراهیم اصغرزاده و محسن میردامادی کرده‌اند.
این فاصله‌ها را نمی‌شود ندید. حال و هوای امروز دانشگاه‌های ایران هیچ شباهتی حتی به یک دهه قبل خود هم ندارد چه برسد به چهل سال قبلش. اگر مجلس پنجم، قصد استیضاح نوری و مهاجرانی را می‌کرد و دانشگاه پیش رو‌تر از همه معترض استیضاح وزرای دولت اصلاحات می‌شد حالا دانشجویان باید بنشینند و ببینند گزینه بیستم آقای رییس‌جمهور، وزیر علوم‌شان می‌شود یا گزینه بیست و یکم او.

 دانشجویان امروز ایران حق دارند نامه بنویسند، فریاد کنند و دلخور باشند از وضعیت‌شان چرا که آنها وارث وضعیتی هستند که به شرایط امروز آنان سنجاق شده؛ وضعیتی که هم ما دانشجویان عصر اصلاحات در آن سهم داریم هم شخصیتی مثل محمود احمدی‌نژاد که با سیاست‌هایش، جنبش دانشجویی را به سمت عقیم‌سازی برد.
اگر ما بی‌محابا تیغ تیز نقد را در دست گرفتیم و بی‌ملاحظه در سیاست چرخاندیم تا تصمیم سازمان‌های مربوط به دانشگاه از حوزه سیاست به حوزه امنیت برسد، احمدی‌نژاد هم با دستورالعمل‌ها و تبصره‌ها مجال سیاست‌ورزی و آزاداندیشی را از دانشگاه گرفت و به آن تیر خلاص زد.
 در حال حاضر درست است که دولت عوض شده اما مسجل است دوران برای دانشگاه عوض نشده که اگر شده بود مطالبات امروز دانشجویان این نبود که چرا حسن روحانی گزینه بیست و یکم را برای وزارت علوم تن داده و مجلس هم آن را پذیرفته.

بی‌تردید ما دانشجویان عصر اصلاحات در تثبیت فضای سرد دانشگاه‌ها بیشتر از احمدی‌نژاد مقصر نباشیم کمتر هم، مقصر نیستیم. اگر ما جنبش دانشجویی را تبدیل به یک غائله سیاسی- امنیتی نمی‌کردیم نه احمدی‌نژاد به این راحتی‌ها می‌توانست با تصمیماتش، دانشگاه را تضعیف کند و نه دانشجو و تشکل‌های دانشجویی به مثابه کالایی گرفتار دام این و آن می‌شد. هرچند اعترافات من و مای دانشجوی دوران خاتمی به اشتباهات‌مان دردی از دردهای دانشجویان امروز کم نمی‌کند اما از باب تجربه آن دوران و نظارت و شناختی نسبی از این دوران می‌توان گفت که جنبش دانشجویی می‌تواند به اوج خود بازگردد به شرط آنکه دانشجویان نقشه این و آن را بخوانند و گرفتار دامی نشوند که دیگران برای‌شان پهن کرده‌اند.

این را همه می‌دانیم که دانشگاه برای جناح‌های سیاسی و کانون‌های قدرت مهم است. جماعتی از اهل سیاست و قدرت، دانشگاه را محل آگاه‌سازی افکار عمومی و هدایت توده‌های اجتماعی می‌دانند و عده‌ای دیگر آن را محل تربیت کادرها و نیروهای سیاسی خود برای آینده می‌دانند. این همان جایی است که دانشگاه را هنوز مهم نگه داشته.


  مجتبی حسینی

 |  دانشگاه |
آخرین خبرها